چهارشنبه 1386/01/01
یکشنبه 1385/12/13
|
|

قانونمندی به شیوه ی ضبغت الله مجددی
امشب رادیو بی بی سی صدای آقای صبغت الله مجددی، رییس مشرانو جرگه را پخش میکرد. آقای مجددی با لحن تند و برافروخته از دولت انتقاد میکرد که چرا مجرمان و جنایت کاران را مجازات نمی کند. می گفت: افراد بی بند و بار هر روز دختران مردم را اختطاف می کنند و آدم می کشند. چرا اینها دستگیر نمی شوند.
افغانستان کشور واقعا عجیب و غریبی است، با آدم های عجیب و غریب تر. کسانی مثل آقای مجددی از یک طرف قانون می سازند که دیگر کسی حق ندارد متهمان به جنایت های جنگی را مورد بازخواست قانونی قرار بدهند و امنیت روانی شان را بهم بزنند و از این طرف گلو پاره می کنند که چرا دولت با دزدان و خلافکاران برخورد جدی نمی کنند. خوب این دزدان و خلافکاران حد اکثر چه کار می کنند؟ لابد آدم می کشند، به ناموس مردم توهین می کنند، قتل عام راه می اندازند و خلاصه حقوق افراد و قانون اساسی را زیر پا می گذارند. خوب اینها که در قانون شما جرم نیست. وقتی ضبغت الله مجددی ها حق دارند قانون اساسی و حقوق شهروندان را نقض کنند، چرا دزدان و آدم کشان حق نداشته باشند این کارها را انجام دهند؟.
مجددی ها وقتی قانون اساسی را و حقوق افراد را زیر پا می کنند، باید لوازم و تبعاب آنرا هم بپذیرند. این جرم و جنایت هایی که صدای آقای مجددی را بلند کرده است، از لازمه آن قانون شکنی ها و بی قانونی ها است. وقتی قانون در جامعه، اعتبار و احترام نداشته باشد و قانون شکنی و ظلم، قانونی باشد، هیچ کس نمی تواند از خانه ی آقای مجددی در برابر دزدان و تبهکاران، محافظت کنند. اینها همه وقتی شدنی است که در جامعه، قانون باشد و نقض حقوق افراد، جرم شمرده شود.
شنبه 1385/12/05
در باب ضررهای نقد کردن
عزیز نوری:
متن کامل سخنان جناب ورسی را هم خواندم و نقد شما را نیز خواندم. بی گمان نقد اصلی ترین جنبه پیشرفت شمرده می شود چه آنکه بسیاری از تمدنها و نظامهای فکری بدون نقد از بین رفته اند. اما نقد هم از خود شیوه و روش دارد. توهین به نام نقد نه پسندیده و نه مفید است. از مطالبتان بسیار استفاده کردم.
نوری عزیز. تشکر از توجه و نطرتان.
۱ - من عادت دارم وقتی در باره ی موضوعی، چیزی می نویسم، به تمام ابعاد آن موضوع نمی پردازم. و تمام حرفهای مربوطه را نمی گویم. بیشتر نگاهم به آن جنبه ای دوخته می شود، که به نظرم نا روشن تر می آید. پرداختن به سویه های روشن موضوع، به لحاظ بدیهی بودن آن، هم برایم سخت است و هم آنرا نوعی توهین به مخاطب، تصور می کنم. اما کم کم در جریان گفتگوهایی که در اینجا و آنجا با دوستان داشته ام، دیده ام که همین ناقص نویسی ها، سوءتفاهمات و برداشت های عجیب و غریبی را ببار می آورد که بعدا هرچه فکر می کنم هیچ نمی فهمم که این سوءتفاهمات از کجا می آیند و دلایل و علت های آن چیست. براساس همین تجربه، حالا به این نتیجه رسیده ام که آن روش من عیب دارد. کوشش می کنم این نارسایی را کم کنم.
همین گفتگویی من با ورسی عزیز، یک نمونه ی خوب است. شما به نوشته ی آقای ورسی توجه کنید و به سؤالات ایشان و به لحن ایشان و آن سؤال آخر ایشان که در واقع جمبندی و نتیجه گیری ایشان است. من در یاداشت "حرکت ناکام هزاره ها" دقیقا همان چیزی را گفته ام که ورسی عزیز، گفته است. برای روشن شدن موضوع، دوباره، پرسشهای آقای ورسی را می خوانیم:
پرسشهای که در سکوت عمیق فرورفته وهر روزی که میگذرد به مغاک فراموشی سپرده میشود. به برخی ازاین پرسش ها اشاره می کنیم و این یادداشت را خاتمه می بخشیم :
- از کمپنی یشراچ چوپره ای هندی به عنوان موسسه ای تولیدی این فلم ، رسماً پرسش به عمل آمده است ؟
- فیصله ء کابینه ء افغانستان در قبال باز خواست جدی از دایرکتر ، بازیگران و کمک کننده گان این فلم به کجا رسید ؟ اگر پیگیری در کار وجود دارد ، چرا بازتاب روشن ندارد ؟
- اگر اهانت به جامعه ء هزاره ، اهانت به مردم افغانستان است ، چرا دولت هندوستان از مجرای دیپلوماتیک تحت فشار قرار داده نمیشود تا از مردم افغانستان به ویژه از جامعه ء هزاره معذرت بخواهد ؟
- سید حنیف هنگام ، بازیگر ، همه کاره و گوینده ء آن همه سخنان زشت وناهنجار نسبت به مردم هزاره ، چه شد ودر کجا قرار دارد ؟ او به حیث یک تبعه ءافغانستان و دارای صلاحیت حقوقی خویش در گام نخست چرا به محاکمه کشانیده نمیشود ؟ چون او آدم سفیهی نبوده ، بلکه آگاهانه این اهانت را انجام داده است.
- دایرکتر فلم چرا مورد باز خواست و محاکمه قرار نمیگیرد ؟
- وزارت اطلاعات و فرهنگ ، افغان فلم ، عظیم فلم ووزارت دفاع به خاطر مساعدت شان در قبال این فلم ، چرا توضیح نمیدهند و چه توجیه میتواند داشته باشند ؟ آیا از این مراجع تا هنوز پرسش رسمی صورت گرفته است ویا خیر ؟
- وزیر خارجه هندوستان در اوج واکنش ها در قبال فلم کابل اکسپرس ، سفر رسمی به افغانستان داشت و بارئیس جمهور افغانستان دیدار نمود ، آیا در جریان مذاکرات ، کدام یادداشتی رسمی به خاطر اهانت این فلم به مردم افغانستان ، به وی سپرده شد ویا خیر ؟ شاید گفته شود در پروتوکول نبود ، اما آیا میتوان اهانت به مردم کشور خود را با نبود پروتوکول توجیه کرد ؟
- محکمه ء عالی وعده های که به "کمیته ء حیثیت وهویت جامعه " داده بود ، به وعده هایش تا کجا جامه ء عمل پوشید ؟
- آیا تاهنوز کدام یک از دست اندر کاران علنی این فلم به محاکمه کشانیده شده است ویاخیر ؟
- اگر هیچ یک از این پرسش ها پاسخ خودرا نیافته ویا نیابند ، آیا این نویدی به دشمنان مردم افغانستان نیست که درانجام آرمانهای شان برای از هم پاشی اتحاد اقوام افغاننستان توفیق دیگری نصیب می گردند؟
ببینید، آقای ورسی دقیقا از در مغاک فراموشی رفتن همان خواسته های می گوید، که هزاره ها در تظاهرات ها و اعتراضهای شان آنها را مطرح کرده بودند. آقای ورسی می گوید این سکوت و فراموشی، نشاندهنده ی پیروزی دشمان مردم افغانستان است.
خوب، من هم همین را گفته بودم که این خواسته های که هزاره ها مطرح کرده بودند، به زمین مانده است. منظور من در یاداشت «حرکت ناکام هزاره ها»، تأیید نظر آقای ورسی بود. ولی این هماهنگی -به نظر من- چنان روشن بود که من اصلا نیازی ندیدم که کلی توضیح بدهم که مثلا بلی ورسی عزیز من هم با نظر شما موافقم، و این سؤالها هنوز بی پاسخ مانده است. و از این قبیل چیزها. من "هم نظر بودن" خود و آقای ورسی در اصل موضوع و در اصل ادعا را روشن و قطعی فرض کرده بودم. حرف من اما، پرداختن به عوامل این ناکامی و یا به تعبیر ورسی عزیز، عوامل این سکوت و فراموشی و در نتیجه، پیروزی دشمان مردم افغانستا بود. همان جنبه ای که گمان میکردم، ناگفته مانده است.
و در بررسی عوامل این ناکامی، اصلا منظور من آقای ورسی نبود. منظور من آن نبود که آقای ورسی در این ناکامی نقش داشته است. منظور من هیچ شخص دیگر هم نبود. من وضع جامعه ی هزاره را گفته بودم که از این قرار است. گفته بودم یکی از عواملی که خواسته های این جامعه به زمین می ماند، ضعف و ناتوانی خود این جامعه است. جامعه ی ما زورش کمتر از آن است که بتواند آن خواسته را عملی کند. که البته باز بررسی عوامل این ضعف، خود بحث دیگر است که آقای ورسی به یکی از آنها اشاره کرده بود. همان نبود انسجام.
حالا با این وضع، آقای ورسی آن چرندیات مرا -که در واقع اصلا نه تنها مخالفت با نظر آقای ورسی نبود بلکه حتی نقد نظر ایشان هم نبود. تأیید نظر ایشان بود و بررسی عوامل همان چیزی که اصل آن مورد توافق ما دو نفر بود- مخالفت با نظر شان دیدند و از آن برآشفتند. چیزی که برای من خیلی عجیب بود. موافقت را مخالفت دیدن. من گمان نمی کردم یک "مفهوم واحد" که آقای ورسی از آن به "سکوت عمیق فرو رفتن» و "در مغاک فراموشی سپرده شدن" و در نتیجه، "پیروزی دشمنان"، تعبیر کرده است و من از آن با کلمه ی "ناکامی"، یاد کرده ام، تا این حد در جهت مخالف هم دیده شود. اگر این را میدانستم من هم از همان واژه گان آقای ورسی استفاده میکردم و به جای ناکامی هزاره ها، همان کلمه ی پیروزی دشمن را بکار می بردم. من فکر میکردم که پیروزی دشمن، همان ناکامی این طرف است دیگه.
۲ - من با شما موافقم که توهین به نام نقد نه پسندیده است و نه مفید. و به همین دلیل از نقد اصلاح طلبانه سخن گفته ام در برابر دو جبهه ی دشنام گویی و توهین گری و درودخوانی و ستایشگری. اما در این میان چند چیز دیگر هم هست:
یک. در میان ما هنوز فرهنگ نقد، جا نیافتاده. ذهنیت ما به شدت مطلق اندیش است. و حتی خیلی از روشنفکرانی ما هم که خیلی طرفدار نقد اند و از آن با طمطراق، گپ میزنند، به نقد هم با چشم مطلق نگر می بینند. و همین است که نقد را تا جایی می پذیرند، که مورد پسند خودشان باشد. و اگر با سلیقه و علایق خودشان همراه نبود، آن نقد را نقد نمی دانند. توهین و تخریب مینامند.
دو. به نظر من اگر کسی نقد را پذیرفت، باید به لوازم آن هم تن بدهد. نقد در ابتدا نوعی تخریب و ویرانگری می آورد. مثلا نقد کتابی را در نظر بگیرید که همه باور کرده اند خیلی علمی است، نوآوری کرده، و چیز های را آورده است که تا هنوز هیچ عالم و متفکر دیگر آنها را نگفته است. خوب این تصور هم برای آن کتاب و هم برای نویسنده، موقعیت خاصی را ایجاد می کند. حال اگر کسی بیاید و این کتاب را نقد کند و روشن کند که نوآوری چندانی در کار نیست و نویسنده همان حرفهای دیگران را با تعبیر دیگری تکرار کرده است. این نقد، تبعا آن تصور اولیه را ویران می کند. اما این ویرانگری یک آبادگری کلانتری را در پی دارد: رشد اندیشه و رشد خود آن نویسنده در آینده. چون این نقد او را به مطالعه و کار و خلاقیت بیشتر وادار می کند و سبب می شود که در آینده، کتاب پخته تر و تازه تر بنویسد. ما بیشتر آن ویرانگری را می بینیم اما این آبادگری را نمی بینیم. به همین خاطر خیلی از نقد ها را ویرانگر و موهن میدانیم.
سه. وقتی راه نقد باز گذاشته شد. دشنام گویان هم مجال حرف زدن پیدا می کنند. در بازار آزاد، جنس نا مرغوب هم عرضه می شود. وقتی آزادی عقاید رسمیت داشت، کسی کافر و مسیحی هم می شود. حال چه باید کرد؟ برای جلوگیری از کافرشدن چند نفر، استبداد دینی راه بیاندازیم؟و برای وارد نشدن اجناس تقلبی، بازار را تعطیل کنیم؟
به گمان من با توجه به این سه نکته ی که گفتم، ما باید تکلیف خود را با نقد روشن کنیم. اگر واقعا طرفدار نقد هستیم، باید فرهنگ نقد را هم بپذیریم. تبعات و لوازم نقد را هم قبول کنیم.
راه نقد و گفتگو باید باز باشد. و همین که کدام سخن نقد است و کدام سخن دشنام و توهین هم از طریق همین نقد و گفتگو ها روشن می شود. راه دیگری نیست. هیچ کس به تنهایی و یکطرفه نمی تواند این مرزها را تعریف و تعیین کند. و به قول قرآن همه ی سخن ها باید شنیده شود تا روشن گردد، سخن بهتر کدام سخن است.
چهارشنبه 1385/12/02
جامعه ی قوی
حسین ورسی:
نمیخواهم وارد بحث تازه ای شوم که چرا شما واکنش مردم را - به هر شکل که بوده - مذمت نموده اید. چون این خودش باب تفرق را میگشاید. امابه باور من حرکت در جهت تقبیح " فلم کابل اکسپرس " از سوی جامعه ء هزاره ، عقلانی ، درست و منطقی بوده وهرکی آگاهانه در این تقبیح سهم گرفته است ، در واقع از هویت و حیثیت این جامعه دفاع نموده است. اینکه هنوز عاملان پیدا و پنهان این فلم به محاکمه کشانیده نشده ویا به گفته ای شما شاید هیچ کشانیده نشوند ، برمیگردد به نبود انسجام دهی مشخص در این راستا. فکر میکنم که سکوت در برابر این " اهانت آشکار " به هیچ عنوانی عقلانیت را بر نمی تابید ، ولو که خردمندان نامدار آن را توصیه کرده بودند. چون از قدیم گفته اند که " سکوت موجب رضا است " یعنی که ما سزاوار این بودیم ( ! ). نکته ء آخر اینکه فکر میکنم ، ارزش واکنش مردم را - در اشکال مختلف آن - دریک قلم هیچ گرفتن ، مهر ابطال زدن از شان ارباب معرفت مانند شما بسیار به دور خواهد بود.
ورسی عزیز، من بر خلاف باور شما، گمان نمی کنم، گفتگو و نقد، باب تفرق را بگشاید. من از افراد بسیاری این سخن را شنیده ام که نقد را مساوی با تخریب می دانند و آنرا تعبیر به دشمنی می کنند. این تصور از نقد، البته در سطح عمومی و در درک بسیط و ذهنیت مطلق اندیش جامعه ی ما تا حد زیادی درست نیز هست. عموم مردم - بنا به عواملی که برسی آنها مجال فراختر نیاز دارد-،نقد کسی را برابر با دشمنی با آن شخص می دانند. و اگر در اثر نقد، ضعف و اشتباه کسی،آشکار گردید، مردم تمام احترام و اعتماد شان را نسبت به آن شخص از دست می دهند.و شخصیت و وجه ی اجتماعی آن شخص به واقع زیر سؤال می رود و تخریب می شود.حال اگر این شخص، محور اتحاد جامعه و یا یک جمع، به حساب آید، نقد و تخریب او، پراکندگی اجتماعی را نیز به بار می آورد.
اینها همه درست.اما در این میان دو نکته باقی می ماند: یک.انتظار می رود درک و تلقی فرهنگیان و فرهیختگان جامعه، نسبت به درک عموم، رساتر باشد. نقد بر خلاف تلقی که در ذهنیت مطلق اندیش عموم مردم از آن می شود، نه تنها باعث تخریب نمی گردد بلکه تنها راه آبادانی است. ما اگر با همدیگر گفتگو نکنیم، اگر اندیشه و نظر همدیگر را نقد نکنیم، چگونه و از چه راهی به اصلاح و باروری اندیشه و نظر یکدیگر کمک کنیم. من زیاد در این باره زبان درازی نمی کنم. چون یقین دارم آدم پر مطالعه و اندیشمندی مانند ورسی از من بهتر و بیشتر به نقش و کارکرد نقد در رشد فکری جامعه، آگاه است.
از این منظر، نقد از بدخواهی و دشمنی بر نمی آید. از دوستی و خیرخواهی، بر می خیزد. کسی تا به کسی و چیزی تعلق خاطر نداشته باشد و رشد و اصلاح آنرا برای خود و برای اندیشه و جامعه، مفید نداند، به نقدش دل نمی سوزاند. مثلا، حلیمی اگر ورسی را خیلی دوست نداشته باشد و اندیشه و فکر او را و گفتگو با او را برای رشد و بهبود وضع فکری خود و جامعه ی خود، مفید و مهم، نداند، دیوانه نیست که مغز سر خود را برای بحث با او آب کند.
دو. در سطح عموم و در سطح جامعه اما وضع از همان قرار است که گفتم: نقد، برابر با مخالفت و تخریب پنداشته می شود. و به واقع هم ویرانگر است. اما از آنسو نقد نکردن ویرانگر تر است. مثل نقد نکردن و نقد کردن، مثل آزادی و استبداد است. وقتی آزادی بیاید، خیلی چیزها را ویران می کند و خیلی خواب و خیالها را بر می آشوبد. ولی فوایدش بیشتر از این مفاسدش است. سودش بیشتر از سود استبداد است. و ثبات و صلحی که بر پایه آزادی شکل می گیرد، استوارتر، محکم تر، مفید تر و با دوامتر از آرامشی است استوار بر استبداد.
برای شکل گیری تفکر و سالم شدن و بارور شدن اندیشه و اصلاح روشها و منش ها راهی جز نقد وجود ندارد. تفکر و اندیشه ورزی، از سؤال بر می خیزد. و اگر پرسشی نباشد، تبعا نه تفکری بوجود می آید و نه یافتن راهی در کار است و نه دیدن چاهی. ما می مانیم و جهل مرکب ما. جامعه ای کور و فاقد تفکر، اسیر طوفان حوادث و مانده در انفعال خویش.
ما اگر واقعا دغدغه ی سرنوشت خود و مردم خود را داریم، راهی نداریم جز اینکه در میان دو جبهه ی دشنام گویی و دشمنی مطلق و درود خوانی و ستایشگری یکسره، راه میانه ی نقد اصلاح طلبانه را بگشاییم. میدانم که این صدا خریدار و مخاطب زیاد ندارد. آب و نان و نام هم نمی آورد. حتی نان و نام سوز هم شاید باشد. فضای جامعه را صدای بلند و شیرین ستایگران و دشنام گویان پر کرده است. صدا هایی که می توانند غوغا برپا کنند و موجی از مخالفت ها و موافقت ها بر انگیزند، صدای همین دو طیف است. نقد اما، تلخ است. نقد ویرانگر است. اما چاره ای نیست. از جایی باید آغاز شود. بیاییم تعارفات و تظاهر ها را کنار بگذاریم. از لاک شعارهای فریبنده، بیرون شویم. عریان کنیم خود را و با همدیگر، تلخ، سخن بگوییم.
۲ - ورسی عزیز می گوید: آن حرکت هزارها عقلانی بود. معیار شما برای سنجش عقلانی بودن و عقلانی نبودن یک عمل، چیست؟ عمل عقلانی آن است که اهداف و خواسته ها با امکانات و تواناییها متناسب باشد. هزاره ها در ماجرای فیلم کابل اکپرس، خواسته هایی را مطرح کردند که از زور شان بیرون بود. به همین خاطر، تمام زور و توان شان را مصرف کردند اما به آن اهداف نرسیدند. شما می گویید علت این نرسیدن، نبود انسجام دهی بود. خوب همین نداشتن انسجام، ناتوانی نیست؟. ناتوانی که شاخ و دم ندارد. کسی نگفته است جامعه هزاره، مادر زادی ضعیف است. یا توانایی بالقوه ندارد. سخن این است که این جامعه فعلا زورش کمتر از آن است که آن اهداف را برآوردنی بسازد. اینکه عوامل این ضعف چه چیزهای است، بحث دیگر است و اصل ضعیف بودن را تغییر نمی دهد. کسی نمی تواند (یعنی عقلانی نیست) که بی داشتن زور و مهارت پهلوانی، با پهلوان سنگین وزن و چالاک، بازو بدهد، بعد که به زمین خورد، شکستش را با زور جوانی اش و یا قدرت ذاتی و باالقوه اش، توجیه و جبران کند.
شما خود خیلی بجا به یکی از عوامل مهم ضعف هزاره ها، اشاره کرده اید: نبود انسجام. سخن بر سر همین است که جامعه هزاره ضعیف است، چون انسجام ندارد. مرجع سیاسی ندارد. اندیشه و هوش تیز و پخته ی سیاسی ندارد. فاقد رهبری است. مردانی در این جامعه نیست که هم غیرت و مردانگی داشته باشند و توهین به جامعه، خون آنها را بجوش بیاورد و هم از توان و خلاقیت سیاسی و فکریی برخوردار باشند که بتوانند برای دفاع از حق مردم، راهکارها و ابتکارهای سیاسی خلق کنند. و به همین خاطر تظاهرات و احساسات و زور جامعه، همه به هدر می رود و خواسته هایش به زمین می ماند. دیروز چرا همین احساسات مردم غرب کابل، در آن شرایط سخت، آن مقاومت اسطوره ای را خلق کرد. چون مزاری بود. مزاری از احساسات مردم غرب کابل، جبهه ی نظامی می ساخت. به خواسته های که آنان مطرح میکردند، پشتوانه ی سیاسی میداد. خواست مردم را وارد تعاملات سیاسی میکرد. و در این راه صادقانه و سخت تلاش می نمود و می طپید. و اینگونه بود که در آن سه سال در غرب کابل، امید و شور و شوق در میان خون و آتش، موج میزد. نه مردم سرخورده می شد و نه مزاری بی پناه می ماند. همه، مزاری را تنها گذاشتند اما مردم، سه سال گرسنه ماندند، هر روز جنازه های فرزندان شان را بدوش کشیدند، در زیر مرمی ایسادند، اما یک لحظه و یک زره در حمایت از مزاری، تردید نکردند.
شما قوی باشید، ورسی عزیز.
سه شنبه 1385/12/01
حرکت ناکام هزاره ها
دوست فرهیخته و اندیشمند، آقای ورسی، در وبلاگ «سخن» در مورد فیلم کابل اکپرس نوشته و سؤالاتی را مطرح کرده اند که پرونده ی این فیلم به کجا رسیده و اقدامات در جهت محاکمه و دستکم تحقیق و شناسایی سازندگان این فیلم و اعاده حیثیت جامعه ی توهین شده، چه نتایجی را در پی داشته است؟
جواب روشن است. به هیچ جا نرسیده است. و به هیج جا هم نمی رسد. نه سید حنیف و دیگر عوامل و دست اندرکاران این فیلم محاکمه می شوند، نه کسی از هزاره ها عذرخواهی خواهد کرد و نه حتی دیگر پیگیری و تحقیقی در کار خواهد بود.
این را البته از سر یأس و بدبینی نمی گویم. واقعیت های سرسخت و روشن افغانستان و جامعه ی ما همین را می گوید. واقعیت هایی که نه با شعار و تظاهرات تغییر می کنند و نه با بیانیه و نامه ی سر گشاده. در جامعه ای که مغرورترین رهبران سیاسی آن مجبوراند برای تبرئه ی سیاف، گلو پاره کنند، و در جامعه ای که سید مصطفی کاظمی با رأی خود آنها به پارلمان می رود و در هر مجلس تصمیم گیری در باره ی مسایل این جامعه، در صدر می نشیند، در خواست محاکمه ی سید حنیف و اعاده ی حیثیت هزاره ها، خواب و رؤیای بیش نیست. و مطمئن باشید اگر فردا سید حنیف به یکی از همین رهبران سینه چاک حق هزاره ها، چند هزار دالر بدهد، اولین و سر سخت ترین وکیل مدافع او همان رهبر هزاره خواهد شد. گناه سید حنیف از سید کاظمی سنگین تر که نیست. و ساختن فیلم کابل اکپرس از خلق فاجعه ی افشار، توهین آمیز تر نمی باشد. دلایل و توجیهات بسیار موجه و کاملا عقلانی هم فراوان دم دست است: بهم زدن امنیت روانی سید حنیف و هر روز گپ زدن از فلم کابل اکپرس، هیچ پیامد منفیی دیگر اگر نداشته باشد، حد اقل دوستان سادات در پارلمان را از هزاره ها دور می سازد و جمع ناتوان و کم آنها را پریشانتر و ضعیف تر می نماید. در جامعه هم تشنج و پراکندگی خلق می کند. و اگر روی پیگیری سایر عوامل سازنده ی فیلم، اصرار شود، که بیخی بد. در این صورت پای افراد مربوط به اقوام دیگر نیز در میان می آید و نتیجه خود به خود معلوم است: تحریک شدن حساسیت های قومی و باز جنگ و قتل عام و قربانی شدن هزاره ها. و کدام عقل سلیمی حکم می کند که به خاطر یک فیلم هندی، یک قوم را به سوی فاجعه برانیم. گذشته از اینها درخواست محاکمه سید حنیف، از هزاره ها در دنیا و در میان مردم افغانستان، تصویر مردم خشن ارایه می نماید، در حالیکه ما نیاز داریم در این شرایط از مردم خود چهره ی صلح دوست، اهل گذشت و بخشش نشان بدهیم و اعتماد سازی بکنیم. و دلایل بسیاری از این دست.
این دلایل، همه، هم درست است هم واقعبینانه و عقلانی و هم دینی و حقوقی. (بر اساس قاعده ی باب تزاحم).
در چنین وضعیتی، در فردای گردش موضع گیریها، اولین قربانیان این شرایط، همانهایی خواهند بود که از محکومیت عوامل سازنده ی فیلم کابل اکپرس سخن بگویند. و دیده خواهد شد که چقدر از فرزندان هزاره به اتهام نادیده گرفتن مصلحت جامعه، سرکوب و منزوی و قربانی می شوند. اینها چیزهایی نیستند که نو و یا تحلیل و پیشداوری و گمانه زنی باشد. تجربه ای است که بارها تکرار شده است.
اکنون سؤال این است که در چنین شرایطی و در متن چنین مناسباتی، چرا هزاره ها دست به تظاهرات و نشان دادن احساسات زدند و خواسته های برنیامدنیی را مطرح کردند؟ آیا هزاره های تظاهرات کننده، به زور خود و رقیب و شرایط میدان، آگاه نبودند؟ جواب این است که، عده ای از آن هزاره ها آگاه نبودند به این چیز ها وپیچیده گی اوضاع. عده ای آگاه بودند اما در پی سود دیگری می گشتند. سودی که بردند و می برند. و عده ای هم نه نا آگاه بودند و نه طمعی داشتند، نفس تظاهرات و حساسیت جامعه و سر و صدا به پا شدن را هدف مطلوب میدانستند واز سر دلسوزی می خواستند خدمتی به جامعه کرده باشند.
در این میان تنها صدای مخالف و انتقاد آمیزی که از میان فرهنگیان هزاره بلند شد، مربوط به «سخیداد هاتف» بود. صدایی که با مخالفت اکثر قریب به اتفاق دیگر فرهنگیان هزاره مواجه شد. هاتف از همان اول بازی، همان چیزی را می دید که دیگران در آخر می ببنند. وقتی هاتف از بکار گرفتن عقلانیت، سخن می گفت، منظورش همین بود که شرایط و مناسبات قدرت در جامعه ی هزاره و افغانستان بگونه ای است که رسیدن به این خواسته های مطرح شده از زور هزاره ها خارج است.
حال شاید گفته شود که هزاره ها اگر به آن خواسته های خود هم نرسیده اند، در برابر، هزینه ای چندان کلانی هم پرداخت نکرده اند. صرفا چند هزار، هزاره در شهرهای محل زندگی شان چند ساعت جمع شدند، تظاهرات برپا کردند و چند نامه و قطعنامه نوشتند.همین. در برابر این قدر هزینه، دستاوردهایی هم داشته اند: کابینه و رییس ولسی جرگه و مشرانو جرگه، این فلم را محکوم کرده اند، نشر فلم ممنوع شده است و...
اما واقعیت این است که در دید عمیقتر، هزاره ها هزینه ای را پرداخته اند که با این سودهای سطحی و اندک، تناسبی ندارد. هزاره ها در این ماجرا تقریبا با تمام وزن سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود وارد میدان شدند: از رهبران سیاسی مانند خلیلی و محقق گرفته تا نماینگان پارلمان و تا فرهنگیان داخل و خارج و تا مردم کوچه و بازار و شهر و ده. وقتی یک جامعه ای تمام سنگینی خود را روی رقیب می اندازد و همه ی زورش را مصرف می کند، اما رقیب را خسته هم نمی تواند، در شکست آن نباید شک کرد. اگر به میدان نمی آمد، شاید این ضعف او آفتابی نمی شد. و شاید حمل بر بزرگواری می شد، و اینکه جامعه هزاره درافتادن با کسانی که با زبان لوچک های بدزبان کوچه و بازار یک شهر بدوی و بدور از فرهنگ انسانی، به او دشنام داده است را در شأن خود نمی بیند.
حالا هزینه ای که هزاره ها در این بازی پرداخت کرده اند همین «شکست» است، شکستی که تأثیرات منفی اش برای آنها و تأثیرات مثبتش برای رقیب، اندک نیست.
پنجشنبه 1385/11/26
کاش والنتاین به افغانستان نیاید
در بی بی سی خواندم که امسال والنتاین به کابل هم رسیده است. کاش نمی رسید. کاش والنتاین به افغانستان نرسد. و حد اقل این یکی ارزش اصیل و گرامی انسانی به ابتذال افغانی کشیده نشود.
والنتاین مثل باران است. این آب زلال رحمت اما، در هر خاکی محصول یکسانی ببار نمی آورد. در دلهای مهربان خالی از عقده و عداوت، "عشق" می رویاند و در قلب های آکنده از کینه، نفرت ورزی.
در این سرزمین اگر اسلام محمد وسیله ی مسلمان کشی گردید، عدالت مارکس وسیله ی ظلم و دموکراسی غربی وسیله ی انحصار سیاسی، عشق والنتاین نیز وسیله ی نا مهربانی خواهد شد.
ما وقتی بخواهیم از والنتاین سخن بگوییم بجای اینکه ترویج مروت کنیم، اشاعه خصومت می کنیم. نسبت به کسانی که ازشان بدمان می آید، هیچ بهانه ای که بدست مان نیامد، به عنوان دشمنان و مخالفان عشق و عشق ورزی، نفرت پراکنی می نماییم. و در روز عاشقان، بجای زره ای مهربانی با پدران و مادران پیر خویش -که خود فرزندان زندگی عاشقانه ی آنان هستیم- ، زبان به طعن و توهین شان می گشاییم که رسم عاشقی نمی دانند و به سبک مردمان متمدن امروزی، در روز چهاردهم فیبروری بهم دیگر کارت سرخ نمی فرستند و "دوستت دارم" نمی گویند و...
برای افغانستانی هر چیز از آن جهت معنی دار می شود که به درد کینه ورزیهای او بیاید. نه از آن رو که به انسانی تر، صلح آمیزتر و دلپذیرتر شدن زندگی او و روابط اش با دیگران کمک نماید.
کمونیست های افغانستانی که آمدند، به کمونیسم نه به عنوان مکتبی برای عادلانه ساختن روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بلکه به عنوان وسیله ای برای مبارزه با ارتجاع، فیودالها و عمال امپریالیزم سرمایه داری، می دیدند. و برای اینکه مصداقهای این مفاهیم را بسازند و به مبارزه شان عینیت بدهند، افتادند به جان هر چه زمیندار و خان و ملا و باسواد و روشنفکر بود.
دیده شود اگر روزی والنتاین به دست افغانستانی کینه کیش بیافتد، چه جفاها ببیند.
آرزو کنیم یا والنتاین به سرزمین ما نیاید و یا اگر آمد آن قلب و آن نگاه و آن فرهنگ و حس مهربان اش را نیز با خودش بیاورد.


